هر مردی باید رانندگی با یک دست را بلد باشد

novembre 10, 2010 - Leave a Response

در این‌ شب‌های بارانی در خیابان‌های خلوت تهران

دست‌ی به فرمان و دستی بر بدن  تو

صدای موسیقی که دیگر شنیده نمی‌شود

و منی که کارم را خوب بلدم

و تویی که رام شدی در کنارم

کوچه‌ای خیس با تق تق قطره‌های بارون روی سقف ماشین

و نفس‌های به‌شمار افتاده ات

و فشردن لبانت به‌هم

و بخار روی شیشه از نفس‌هایت

و انگشتی لرزان که روی این بخار به من می‌نویسد دوستت دارم…

فقط اگه بفهمم کدوم حرومزاده‌ای دورو ور من داره از عطر تو می‌زنه…

novembre 4, 2010 - Leave a Response

از کنارم گذشت
هوا عطر ِ او
من بوی ِ تنهایی گرفتم

-علیرضا روشن(منهای تیتر!)

Atheism

octobre 28, 2010 - Leave a Response

تو از کسی حرف می‌زنی که من هیچ‌وقت نشناختم‌ش. از کسی کمک می‌خواهی و به کسی امید داری که من نمی‌فهمم‌ش. پس نخواه آرام شوم و امید‌ پیدا کنم. که حتی اگر هم او وجود داشته باشد، همان است خالق تمام خیانت‌ها و انسان‌هایی که صرفا نام‌شان انسانی‌ست. پس ترجیح می‌دهم به چنین موجودی دل نبندم.

چقدر سخت بود نبوسیدنت

octobre 28, 2010 - Leave a Response

نتوانستم بهت دروغ بگویم. همان‌هایی که نوشته بودی را می‌خواستم بگویم اما نتوانستم. نتوانستم مثل دیگران بدانم‌ت. نمی‌خواستم بیایم. همیشه از شرایطی که باعث ناراحتی دیگران می‌شود فرار می‌کنم. اما این‌بار نتوانستم. شراب نوشیدم تا شاید بهانه‌ای شود برای ساعت‌های در پیش. در آغوشم و نوازش مو‌هایت. و چشمان داغ و دستان سرد و قلبی که می‌خواست از سینه‌ات بیرون بزند…و حرف‌هایی که حاضر بودم سالها از عمرم کم شود اما به تو نگویم‌شان. و اشک‌هایی که جای کلمات را گرفت و روی موهایت چکید تا شاید روزی در فکرت بماند. و ای‌کاش می‌دانستی چقدر سخت است تحمیل غصه‌ای در این لحظه، بجای تحمل ماه‌ها و سال‌ها غصه‌ی بی‌پایان. خیانتی که دیگری به من کرد را در حقت نمی‌کنم. و کاش می‌دانستی…کاش‌ می‌دانستی چقدر سخت است نبوسیدن‌ت…

۲۳ مهر

Adagio-کامنت-فرشته‌ی مرگ

octobre 11, 2010 - Leave a Response

همه فکر من تنها به بودن با توست

کامنت-فرشته‌ی مرگ

دانلود

YouTube

خانه‌ی دربند

octobre 8, 2010 - 2 Réponses

حدود یک سال پیش بود. من و او و خانه‌ی دربند. در دل کوه، خانه‌ای کوچک ولی مهربان. اطاقی با پنجره‌های بلند. تخت سفید وسط اطاق. چراغ‌ها با پوشش کاغذی. گرم، حتی در هوای برفی. کتاب‌ چیده‌شده در کتابخانه. حس گرم چوب. حس عشق‌بازی. بیدارشدن صبح با نور آفتاب جنوب. هانی‌مون سوئیت…

هماهنگش کردم برای او. از خیلی پیش‌ترها. قبل از همه‌ی اتفاق‌ها…

و حالا تو. در درخشش مو‌هایت روی لباس سیاه‌ت. درخشش شراب قرمز در گیلاس. روی میز حیاط کنار شمع‌های بی‌شمار  چیده‌شده. صدای آرام موسیقی و نشستن‌ت روی پای من. نیازی به حرف نیست. تمام حرف‌ها از لبان من به لبان تو جاری می‌شوند. از سرانگشتان من به پوست داغ تو. از گیسوان تو به شامه‌ی من. از لرزش‌های تو در آغوش من. از صندلی‌های لهستانی روی حیاط به بستر سپید اطاق. از درخشش گیلاس‌های خالی شراب به سوسوی شمع‌های کنار پنجره‌های اطاق.

گرمای تن‌ت تمام سرما‌ی دربند را یک‌تنه حریف است. آشفتگی گیسوان حنایی‌ت روی بالش‌های سفید، زیر نور آرام شمع‌. لغزش دستان‌ت روی بدن‌من. نوازش صورت‌ت با انگشتان‌من. گره‌خوردگی پا‌هایمان و لبهایمان. و آن حس عجیب و شیرین که بعد از آن فقط آرامش است…فقط آرامش…

نمی‌توانم بخوابم. نمی‌خواهم لحظه‌ای را از دست بدهم برای کنار تو بودن. در خواب لبخند می‌زنی. دست‌هایت باز می‌شوند و من بیدارم برای این لحظه. برای در آغوش کشیدن تو و این شب تا ابد ادامه دارد. این آغوش تمام زندگی‌ست. سرت، سینه‌ام را به بالش ترجیح می‌دهد و من کنار تو بودن را به تمام دنیا…

و آفتاب چهره‌اش را نشان می‌دهد. از لابلای پرده‌ها می‌خزد و عدل می‌افتد روی ساق‌های عریان تو و بالا‌تر می‌آید و بالاتر می‌آید و باز هم بالا تر…می‌داند درخشش امروزش به پای درخشش گیسوان تو نمی‌رسد. نمی‌خواهم از کنارت بروم…می‌خواهم این بستر تا ابد ادامه‌پیدا کند…

 

هشتم مهر هشتاد و نه

باید باختن را بلد بود

octobre 5, 2010 - Leave a Response

بلد نیستم. نه. این بازی را بلد نیستم. نمی‌خواهم هم یاد بگیرم. نمی‌توانم یاد بگیرم. بانکم را می‌گذارم وسط تا تمام شود. همه‌اش مال تو. هیچ وقت هم بلد نبودم. همه‌چیز را گذاشتم. حتی مقدس‌ترین آنها را.

یارم به یک تا پیرهن، خوابیده زیر بسترم / ترسم که بوی بسترم خواب است و بیدارش کند

ای آفتاب آهسته نه، پا در حریم یار من/ ترسم صدای پای تو خواب است و بیدارش کند

و تازه فهمیده‌ام، بعد چندین ماه که این مقدس‌ترین شعر من برای‌ت چه شده بود. من این آدمم. همه‌چیز را می‌بازم.

خاطرات مال تو، خوبی‌ها مال تو، زندگی مال تو. همه را ببر. آدم‌ها را ببر. آقای شین را و خانم شین را. زندگی‌من‌اند این‌ها. اما ببرشان. فقط تمام شود. من دیگر سر این میز بازی نخواهم کرد

تنها

octobre 3, 2010 - Leave a Response

آقای شین. تنها نبودن به داشتن یک اینباکس پر از احوال‌پرسی نیست. به دیدار روزانه و ساعت‌ها حرف زدن؟ نه. نیست. به برنامه ریختن ها و بیرون‌رفتن ها نیست. به همراه شدن در مسیر‌های مشترک نیز نه. به خرید هدیه و همکاری در برگزاری برنامه ها هم نیست. نه به دانستن راز‌ها و نه به پیش‌بینی رفتار آینده و نه به خواندن بی حالی در چهره‌ی دوست. نه خاطره‌های دیدن چهارشنبه سوری و قرض دادن مانتو به خانم الف و نفرت من از آقای میم و نفرت تو از آقای میم دیگر. تنها نبودن به ده سال -برای من دوستی و برای تو صرفاْ آشنایی- نیست. نیست نیست نیست.

دوستی به خبر داشتن نیست. دوستی به دانستن نیست. دوستی به انتقاد هست اما نه به انتقاد بدون راه حل. دوستی به گفتن حقیقت هست اما به گفتن هر حقیقتی در هر جمعی نیست. گفته‌بودی دوستی به سرویس کردن دهن هم‌دیگر است، اما آشنای ده ساله‌ی من، به دهن سرویس کردنی که نتیجه داشته باشد.

آقای شین عزیز! شاید تمام اینهایی که گفتم نیست، برای تو باشد. معیار‌ها فرق می‌کند. دوستی به پشتی‌بانی از دوستی‌ست که گند نزده، فقط دیگر نمی‌تواند تحمل کند. کمکش کن تحمل کند اما پشتی‌بانش باش. دوستی به قربانی کردن آینده‌ی احتمالی برای اکنونِ بی‌گمان است، نگذار از بین برود این اکنون. در تنهایی به او بگو که عجب آدم احمقی‌ست اما در جمع نه تنها حرمت او، که حرمت خودت را نگه‌دار. کاری کن که آرام باشد و به او بگو که این‌کار را کردی که فقط او آرام باشد. دوستی باش که این‌ها را به خودت بگوید، نه روی کاغذ های باطله‌.

دوستی به دیدن اشک‌هایی‌ست که هیچ‌وقت ندیدی.

دوستت خواهم داشت آشنای ده ساله‌ی من به عنوان آشنای ده‌ ساله.

پ.ن.  چند روزی مونده بود اینجا در انتظار انتشار

همجنس‌گرایی شهری

septembre 30, 2010 - Leave a Response

و آن شهر تو را برد

شهری که عاشقش بودم

عشقم عشقم را برد

آخرش چی شد؟

septembre 21, 2010 - Leave a Response
هو العالم
آموزش و پژوهش خلاق در علوم مادی و معنوی انسان و طبیعت و ماورای طبیعت با پیوند فلسفه و علم و عرفان و اخلاق و هنر و بر مدار عقل و وحی و احساس و اندیشه توحیدی به سوی حیات و تمدن آرمانی را دانشگاه اسلامی نامند.
جهاد اکبر و جنگ نرم با تزریق فرهنگ خودسازی و اصالت نفس و بلوغ روحانی بشریت با حشر و نشر حکمت و معرفت و عقیم سازی هسته فساد و پژواک تمایز حق از باطل در چشم و نظر دنیا و حمیت و رسالت جوامع و جناح‌ها و اکابر حوزه و دانشگاه و ای عشق ادرکنی.
دکتر حسین مهراد
(اطلاعات- یکشنبه ۲۸ شهریور ۸۹-صفحه دو