Archive for the ‘قهوه و سیگار’ Category

شب برفی زمستانی سعادت‌آباد
janvier 15, 2011

و این شب

تو در کنار من

برفی که می‌بارد تا پنهانمان کند از چشمان غیر

برفی که کم‌کمک روی پنجره‌ها می‌نشیند

همانطورِ دست‌های من روی تن تو

همانطور لب‌های تو روی گردن من

به بخاری این اتاق چهارچرخ کوچک فلزی نیازی نیست

بدن‌ها کافی‌اند برای این سرما…

ذره‌های نور از میان بافت نامنظم برف روی شیشه‌ها یاری رسان چشم‌های من‌اند برای درک آرامش چشمانت

کاش مدفون شویم در این برف تا پایان دنیا

و گرمای مضاعف تو

و دستهای من که از بَرَند بدن تو را

و لبهای تو که از بَرَند لبهای مرا…

در جمع بگویم که دوستت دارم؟
janvier 11, 2011

بعد از ۵-۶ جلسه کلاس، کلاسی که به خاطر او رفته بودم صرفا، درباره‌ی مهارت‌های گفتگو، چیزهای خوبی شنیده بودم. خیلی از آنها را می‌شناختم و می‌فهمیدم و توی تمرین‌ها دیدم که خیلی از آنها را خود به خود به کار می‌برم. خوشحال بودم که او اینقدر به این کلاس علاقه دارد و در نتیجه احتمالا انجام می‌دهد این‌کار ها را…اما مهم نبود…تمام آن ساعت‌ها و زمان‌ها می‌ارزید به ۱۰ دقیقه‌ی آخرین جلسه‌ی کلاس. هر کسی می‌توانست حرفی بزند. او هم بود آنجا. پشت سرمان نشسته بود. بلند شدم. می‌ترسیدم…می‌لرزیدم…برای اینکه کمی حواسم پرت شود از کلاس و برنامه حرفی زدم و تو یه لحظه، تو یه لحظه‌ی گرم و عجیب، اون اتفاق افتاده بود. بارها گفته بودمش که دوستت دارم. بارها در میان جمع او را در آغوش گرفته و بوسیده بودم. چیز جدیدی نبود…اما تازه بود…آن لحظه‌ی ناب…آن لحظه‌ی آرامش که در میان آن جمع زیر چشمی نگاهش کردم و سرم رو بالا گرفتم و گفتم فلانی…خیلی دوستت دارم…

گوش‌هایم گرفته بود و سوت می‌کشید…چشمانم بسته شده بود…قلبم جواب گو نبود…

 

نه هرگز!

هرگز هیچ کس

چنین خطری را

به چنان خاطره‌ای تاب نیاورد

از آن‌که

خیال خوبی‌ها

درمان بدی‌ها نیست

بلکه صد چندان بر زشتی آنها می‌افزاید

صد چندان بر زشتی آنها می‌افزاید…

همه مثل تو نیستند
décembre 31, 2010

پیش‌نویس: تمامی انتقادات و خرده‌های دوستان را نشنیده قبول دارم، حتی فحش‌هایتان و عوض شدن رفتارتان را. فقط به شرط اینکه با آگاهی نسبت به تمام اتفاقات و اقلا گفتگوی دونفری راجع به آن موضوع همراه باشد. اگر سخت است نخوانید و خواهش می‌کنم که نخوانید.

همه مثل تو نیستند. تنها چیزی که امیدوارم روزی بفهمی همینه. نمی‌دانم از کجا باید گفت، اما از هرجا بگم فرقی نداره. فکر نکن که نمی‌خواهم ببینمت چون رابطه‌مان را تمام کردی. فکر نکن نمی‌خواهم با تو هم کلام شوم چون خاطرات زیبایمان را به یادم می‌آوری. فکر نکن نمی‌خواهم در کنارت باشم چون سخت است نگرفتن دست‌هایت در دستانم. تمام این نمی‌خواهم ها برای این است که جواب آخرین حرفهایی که به من زدی- در جواب درخواست من برای حرف زدن مرا با پدر و کلانتری تهدید کردن (باز هم می‌گویم که همه مثل تو و در سطح فرهنگ تو نیستند)- را با حرفها و نگاه‌ها و رفتار هم سطحت باید بدهم که در حد من نیست. سطح تو و من یکی نیست. بدان! همه مثل تو نیستند.

اشتباه از خودم بود و قبول دارم. هشدارهای بسیاری را از همان اول نشنیده گرفتم. حتی هشدار -به قول خودت- تنها معشوقه‌ی درون دانشکده‌ای‌ت همانی که در تولد من برای اولین بار با او رقصیدی، آقای پ را در همان روز‌های اول دوستیمان. که ای کاش به گوش می‌گرفتم و وارد بازی تکراریت که با خیلی‌ها کرده‌بودی نمی‌شدم. سناریویی به شدت تکراری در بوسیدن کسی و بعد از آن میان زمین و هوا نگه داشتنش. آقای الف که یادت نرفته؟ البته که یادت نرفته. نکند به خاطر دست‌های آزرده‌اش نخواستی با او بمانی؟ برای تویی که یوتوپیایت سفر اصفهان و در آغوش هر پسری بودن بوده چیز عجیبی نیست. اما بدان همه مثل تو نیستند.

اعتراف می‌کنم که در عروسی مرداد‌ماه، عدم حضورم صرفا به خاطر تو و دادن آرامش به تو بود. گرچه بعدها در جریان جشن تولد آقای شین همه فهمیدند که حتی شعور چنین رفتار‌هایی را نیز نداری و در توان عقلی‌ات نیست فهم چنین مفهومی از بخاطر دیگری کاری کردن. مرا بگو که انتظار داشتم در رابطه به قول خودت سکریفایس‌ها را درک کنی. اشتباه از من بود بدون گمان. اما در کنار همه‌ی اینها اقلا انتظار کمی هوش ساده داشتم از تو که حرفهایت را با آن کودک امریکایی، دم در کلاس درسی من نزنی! اقلا قبل از آن که حرفی بزنی فکر کن که نکند فلانی بشنود! خیلی سخت نبود شنیدن حرف‌هایت. اما علاوه بر این‌ها بدان که همه مثل تو نیستن که جای خالی معشوقه‌شان را با کسی پر کنند تا دیگر به او فکر نکنند. می‌خواهی برای من معشوقه پیدا کنی که دیگر از او (او با تو خیلی فرق دارد. او، تو‌ی با واقعیت مطابقت داده نشده است ) ننویسم تا اعصابت را آزرده نکنم؟ نه خانم نه چندان محترم. دلهای همه مثل آن چیزی که در سینه‌ی تو می‌تپد صفر و یکی نیست. همه مانند تو نیازشان به دوست داشته شدن و عاشق داشتن احمقانه ارضا نمی‌شود. برای تو آغوشی و بوسه‌ای و وقت گذراندنی کافیست تا چند ماهی احساس کنی که آرامی. راستی چه بود اسم عاشق جدید؟ حسام؟ خیلی خیلی دلم می‌خواست با عشق کانادایی‌ات آشنا شوم! همانی که بعد از نبودنش، دلیل رفتن تو هم دیگر نبود! کسی که از وقتی نیست دیگر، رفتنت هم منتفی‌شده است. به هوش و ذکاوت او غبطه می‌خورم که از این فاصله هم تو را خوب شناخت! آری داشتم می‌گفتم. همه مثل تو نیستند! بدان! و البته بدان که دیگرانی مثل من دوستانشان را عاشقانه دوست می‌دارند و دلیلی ندارد که معشوقه‌ شوند این دوستان. همان دوستی که آن پسرک گفته بود بیاید با من دوست شود را من عاشقم. برایش جانم را هم می‌دهم اگر بخواهد. اما- باز هم تاکید می‌کنم، همه مثل تو نیستند- من دلیلی نمی‌بینم که در یک رابطه‌ی بدنی-احساسی (چیزی که تو در تامین‌ش تلاش می‌کنی) این عشق را به او نشان دهم. بدان حد خودت کجاست و جایی که به تو مربوط نیست و در سطح‌ت نیست حرفی نزن. همه‌ی این‌ها به کنار. اگر دوست‌ش هستی باید بدانی که او در رابطه‌ای متعهد است. درست است که خودت تعهد را نمی‌فهمی- گوشی کشویی‌ت یک شب دست من ماند و پیمان‌ها و دیگران را شناختم و به رویت نیاوردم، گرچه نیازی به جا ماندن گوشیت نیود، اصلا آدم باهوشی در پنهان کردن تماس‌ها و پیام‌های تلفنی‌ات نیستی-  اما دلیل نمی‌شود رهایی‌ت از تعهد داشتن را به دیگران هم القا کنی. بگذار بیش‌ از این انگشت‌نما نشوی.

البته انتظاری هم نیست از تو. ضعف است تحت تاثیر مستقیم دیگران قرار گرفتن بدون ذره‌ای استفاده از عقل خود. این ضعف است اما افتضاح تر تحت تاثیر مثلا بهترین دوستت قرار گرفتن است که بنا به گفته‌ی خودت با پسری که دوستش هم نداشته خوابیده تا بلکه ازدواج کند و از خانه‌ی پدری پر دردسرش بتواند خارج شود. دست خودت نبوده، طبیعتت این کار را با تو کرده است. همین طبیعتی که اگر می‌شناختمش، در طول رابطه آنقدر منطقی و بدون جر و بحث مسائل را به دستت نمی‌سپردم تا خودت همانطور که می‌خواهی حلشان کنی. نه صلاحیت حل مساله داشتی و نه لیاقت چنین احترامی. همانی که روزگاری گفته بود به اصرار که تو باید تنها بمانی در حالی که تو رابطه‌ات را با من می‌خواستی. اما آن روز‌ها که همان دوست شریف‌ت با من تماس می‌گرفت و تهدید می‌کرد یا تو به آقای‌ ش زنگ می‌زدی که به من فلان چیز را بگوید یادت می‌اید؟ همه مثل تو نیستند که در تهدید و تحت تاثیر دیگران رفتاری را انجام دهند یا از کاری دست بکشند. خیلی ها هستند که از خودشان فکر دارند.

مخاطبان بازی‌ات را اشتباه گرفته‌ای. و همچنین حتی نقاط کور بازی ات را اشتباه شناخته‌ای. از کسانی خیلی چیزها را می‌شنوم که تو فکرش را هم نمی‌کنی و تو به کسانی گیر می‌دهی که ذره‌ای تاثیر ندارند. نه که تاثیر تو مهم باشد. بعد از چند وقت و ناآرامی بعضی‌ها در مقابل دادن دانسته‌هایشان به من، به جایی رسید که به صمیمی‌ترین هایم گفتم که دلیلی ندارد اینقدر نگران من و منِ در مقابل تو باشند. در واقع گفتم که اصلا ذره‌ای اهمیت ندارد این موجود که حالا بخواهید نگرانٍ تاثیر‌هایش باشید. نه وبلاگت را می‌خوانم، نه شر آیتم‌هایت را و نه به فیس‌بوک‌ت سر می‌زنم که بدانم چه خبر است یا خبری بگیرم از تو.اصلا کار سختی نیست تنظیم پروفایل گوگل و فیس بوک و هزار‌تا کوفت و زهرمار دیگه که تو یکی نتونی بخونی. نکته‌ش اینه که از همه‌ی آدمای نا‌آشنای دیگه‌ی این دنیای مجازی بی‌ارزش‌تری که ترجیح می‌دم اونها بتونن به من دسترسی داشته باشن.  از خیال و توهم‌هایت بیرون بیا. آنقدرها هم مهم نیستی. همه مثل تو نیستند که نوشته‌ها و فعالیت‌های آدم‌های روابط قبلی‌شان را چک کنند با وجود اینکه این‌ها باعث آزارشان می‌شود. همه مثل تو نیستند.

 

گفته‌ی معروفیه که می‌گه گهی رو که زدید، اقلا دیگه هم نزنید.

 

یلدا ۸۹
décembre 21, 2010

حالیا مصلحت وقت در آن می‌بینم /که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم
جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم/  یعنی از اهل جهان پاکدلی بگزینم
جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم/  تا حریفان دغا را به جهان کم بینم
سر به آزادگی از خلق برآرم چون سرو /گر دهد دست که دامن ز جهان درچینم
بس که در خرقه آلوده زدم لاف صلاح/  شرمسار از رخ ساقی و می رنگینم
سینه تنگ من و بار غم او هیهات/  مرد این بار گران نیست دل مسکینم
من اگر رند خراباتم و گر زاهد شهر/  این متاعم که همی‌بینی و کمتر زینم
بنده آصف عهدم دلم از راه مبر/  که اگر دم زنم از چرخ بخواهد کینم
بر دلم گرد ستم‌هاست خدایا مپسند/  که مکدر شود آیینه مهرآیینم

 

مگر دیوانه خواهم شد در این سودا که شب تا روز/سخن با ماه می‌گویم پری در خواب می‌بینم

زرد
novembre 21, 2010

دوستی گفته بود کنسرت برادرش‌ه. دوست‌داشتم برم اما نمی‌خواستم تنهایی خوش بگذرونم و می‌خواستم اگر برنامه‌ای می‌شه داشت با اون باشه. خودش پیشنهاد همان کنسرت را داد البته با همراهی کسی دیگر که هیچ روزی نتوانستم دوست حسابش کنم و ماه‌ها بعد ثابت کرد که نه‌ تنها دوست نبود، که من را رقیب خود می‌دانست-آن روز فهمیدم که چقدر آدم‌های ضعیفی دورم را گرفته اند- بگذریم. همان شب سرد سعادت‌آبادی به او گفتم که می‌خوام مو‌هام رو کوتاه کنم و کچل و گفت باهام بهم خواهد زد اما برق چشمانش، برق شوخی صرف نبود-ماه‌ها بعد کچل کردم…- بگذریم. تمام مدت دهانش در گوش دیگری بود و تنها یک دستش را داشتم که اگر نمی‌فشردم و با ضرب موسیقی روی آن ضرب نمی‌گرفتم از دستش می‌دادم-شاید هم باعث می‌شد به من نگاه کند، چه می‌دانم…و ضرب‌گرفتنم لذت داشت روی پا و دست او و فکرم را از نگرانی سلامتی‌ش کمی آسوده می‌کرد. از سرماخوردگی اندکی که داشت و من اگر می‌توانستم هر دقیقه تبش را اندازه می‌گرفتم که بهش حمله دست نده و یا نگرانی نور‌های تندی که چشمش را آزار می‌داد و او با من نبود…و سیگار‌های آنتراکت که نمی‌دانست بخاطر کدام نگرانی‌ست…از تمام شدن کنسرت خو‌شحال شدم که این می‌گفت بعد از رها شدن از آن دیگری باز‌هم من و او، باز هم آن زمین بایر رو بروی خانه‌اش و … حتی فکر‌ش هم آرام می‌کرد مرا…حتی اگر نمی‌نشستیم در کنار هم…

 

نگاه تو هم مثل من

دیگه پیگیر رابطه‌ای نیست

راه‌ها بین مان اما

ما نشستیم

می‌گیم فاصله‌ای نیست…

 

باز هم کنسرت. تحمل کنسرت نداشتم در این مدت، گفتم امتحان کنم و امتحان کردم اما…باخت دادم…دیگر نیستی…دیگر هیچی نیستی و فهمیده‌ام که هیچی هم نبودی…ذره‌ای نبودی…هندوانه‌ای بودی با ظاهری مجلسی اما تو زرد…پس چرا من دنبال ضرب موسیقی می‌گردم؟ پس چرا از نور استروبوسکوپی سالن عصبی می‌شوم؟ پس چرا می‌خواهم عرق نکنی تا وقتی بیرون می‌رویم سرما نخوری که تب نکنی که حمله بهت دست نده؟ پس چرا اینجایی وقتی هیچی نیستی؟…

 

تمام اسپات ها را روی من بیاندازید می‌خواهم فریاد بلندی بکشم…

 

فقط اگه بفهمم کدوم حرومزاده‌ای دورو ور من داره از عطر تو می‌زنه…
novembre 4, 2010

از کنارم گذشت
هوا عطر ِ او
من بوی ِ تنهایی گرفتم

-علیرضا روشن(منهای تیتر!)

Atheism
octobre 28, 2010

تو از کسی حرف می‌زنی که من هیچ‌وقت نشناختم‌ش. از کسی کمک می‌خواهی و به کسی امید داری که من نمی‌فهمم‌ش. پس نخواه آرام شوم و امید‌ پیدا کنم. که حتی اگر هم او وجود داشته باشد، همان است خالق تمام خیانت‌ها و انسان‌هایی که صرفا نام‌شان انسانی‌ست. پس ترجیح می‌دهم به چنین موجودی دل نبندم.

آخرش چی شد؟
septembre 21, 2010

هو العالم
آموزش و پژوهش خلاق در علوم مادی و معنوی انسان و طبیعت و ماورای طبیعت با پیوند فلسفه و علم و عرفان و اخلاق و هنر و بر مدار عقل و وحی و احساس و اندیشه توحیدی به سوی حیات و تمدن آرمانی را دانشگاه اسلامی نامند.
جهاد اکبر و جنگ نرم با تزریق فرهنگ خودسازی و اصالت نفس و بلوغ روحانی بشریت با حشر و نشر حکمت و معرفت و عقیم سازی هسته فساد و پژواک تمایز حق از باطل در چشم و نظر دنیا و حمیت و رسالت جوامع و جناح‌ها و اکابر حوزه و دانشگاه و ای عشق ادرکنی.
دکتر حسین مهراد
(اطلاعات- یکشنبه ۲۸ شهریور ۸۹-صفحه دو

31: تاریخ
septembre 19, 2010

از سال ۸۱ شروع شد. اولین وبلاگم رو می‌گم. شازده بودم و شازده نویسی می‌کردم. پرشین‌بلاگ. به دلیل رعایت نکردن مسائل امنیتی وبلاگ لو رفت و مجبور شدم دیگه ننویسم. بعد در سپنتامینو نوشتم که در یکی از پاکسازی‌های بلاگفا از بین رفت. سپنتامینو‌ی دیگری در بلاگ اسپات و همزمان نوشتن در سون ویو با ۶ دوست دیگر دبیرستان. هوپند برای عکس‌ها. ۸۵ تب وردپرس و ننوشتن در وبلاگ‌های دیگر باعث شد که کافه تمبر پست را در وردپرس بسازم. هوپند در ای‌ماینوس ۳ همچنان عکس‌هایم را می‌پذیرفت. ف.ی.ل.ت.ر.ی.ن.گ باعث شد کمتر سراغ وبلاگ و فتوبلاگ‌هام برم. همین‌طور شبکه‌های اجتماعی. بجز دوره‌ای در یاهو ۳۶۰. برگشتم به وردپرس و بعد از چند ماه دسترسی به وردپرس سخت شد. کافه تمبر پست را بردم به تامبلر. تامبلر فیلتر شد. کافه تمبر پست را بردم به وی‌بلاگ.

حالا من اینجا امروز تصمیم گرفتم که این خانه به دوشی رو تمام کنم و همینجا در وردپرس صرفاْ بنویسم و در ۵۰۰پیکسل پورتفولیو داشته باشم.

خوراک این دو را هم اینجا و اینجا پیدا کنید.

شازده

سپنتامینو

7wiw

هوپند

کافه تمبر پست در وی‌بلاگ

کافه تمبر پست در تامبلر

پی‌نویس: ذره‌ای به نوشته‌های گذشته‌ام افتخار نمی‌کنم. گذاشتن لینک اینها صرفاْ برای یادآوری به خودم است

24
mai 26, 2010

امروز عصر بعد مدت‌ها سرحالی و سرخوشی، بدون هیچ دلیلی سقوط کردم. احساس بی‌مصرف بودن دارم. احساس به درد نخور بودن. ازون وقتایی که حاضرم بمیرم به شرط اینکه بتونم ببینم سر قبرم چند نفر می‌آن و البته ببینم ته ذهنشون چی می‌گن.