Archive for the ‘بانوی گیسو حنایی‌م’ Category

و اینک…من و من و من…
janvier 14, 2011

شب سرد زمستانی بود

و بازگشتمان از مهمانی و ادامه‌ی کار نا‌تمام‌مان…

هنوز بوی شمع‌هایی که گوشه گوشه‌ی خانه روشن کرده بودی می‌آمد

لباس‌هایت را همچو زنجیر‌های اسارت به گوشه‌ای انداختی و در آغوشم رام شدی

خستگی مهمانی و چشم‌های تو که باز نمی‌ماند و منی که چشمان بسته‌ات را نیز از بر بودم

در بستر کوچکمان به خواب رفتی و من ماندم و نوازش گیسوان‌ت

من ماندم و نوازش آرام جسم‌ت تا در خواب آرام بمانی…

من و گذشت ساعت‌ها در کنار تو

من و آغوش‌های گاه و بی‌گاهت که به من امید می‌داد که در خواب هم می‌دانی در کنارت هستم…

من و اشک‌ چشمانم که می‌گفت، خودت خوب می‌دانی که این ساعت‌ها نمی‌مانند…

من و بیدار ماندن برای ثبت ذره ذره جزئیات بدنت…

من و سپیده‌ی صبح از پنجره‌ی اطاق

من و ساعت قدیمی مادربزرگ‌ت بر دیوار اطاق…

من و سرفه‌های فروخورده‌ام برای بیدار نکردنت…

من و دست‌های تو بر بدنم…

من و چشمانت که آرام باز می‌شدند…

من و لب‌هایت که بوسه‌ی صبح‌گاه می‌طلبیدند…

من و لمس تنت…من و گرمای تنت…

من و آه‌های تو…من و لب‌گزیدن‌های تو…من و دستانت لابه‌لای مو‌هایم…

من و لرزش‌ تو…

 

یلدا ۸۹
décembre 21, 2010

حالیا مصلحت وقت در آن می‌بینم /که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم
جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم/  یعنی از اهل جهان پاکدلی بگزینم
جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم/  تا حریفان دغا را به جهان کم بینم
سر به آزادگی از خلق برآرم چون سرو /گر دهد دست که دامن ز جهان درچینم
بس که در خرقه آلوده زدم لاف صلاح/  شرمسار از رخ ساقی و می رنگینم
سینه تنگ من و بار غم او هیهات/  مرد این بار گران نیست دل مسکینم
من اگر رند خراباتم و گر زاهد شهر/  این متاعم که همی‌بینی و کمتر زینم
بنده آصف عهدم دلم از راه مبر/  که اگر دم زنم از چرخ بخواهد کینم
بر دلم گرد ستم‌هاست خدایا مپسند/  که مکدر شود آیینه مهرآیینم

 

مگر دیوانه خواهم شد در این سودا که شب تا روز/سخن با ماه می‌گویم پری در خواب می‌بینم

هر مردی باید رانندگی با یک دست را بلد باشد
novembre 10, 2010

در این‌ شب‌های بارانی در خیابان‌های خلوت تهران

دست‌ی به فرمان و دستی بر بدن  تو

صدای موسیقی که دیگر شنیده نمی‌شود

و منی که کارم را خوب بلدم

و تویی که رام شدی در کنارم

کوچه‌ای خیس با تق تق قطره‌های بارون روی سقف ماشین

و نفس‌های به‌شمار افتاده ات

و فشردن لبانت به‌هم

و بخار روی شیشه از نفس‌هایت

و انگشتی لرزان که روی این بخار به من می‌نویسد دوستت دارم…