Archive for the ‘شب‌های ذغال‌اخته‌ای من’ Category

و اینک…من و من و من…
janvier 14, 2011

شب سرد زمستانی بود

و بازگشتمان از مهمانی و ادامه‌ی کار نا‌تمام‌مان…

هنوز بوی شمع‌هایی که گوشه گوشه‌ی خانه روشن کرده بودی می‌آمد

لباس‌هایت را همچو زنجیر‌های اسارت به گوشه‌ای انداختی و در آغوشم رام شدی

خستگی مهمانی و چشم‌های تو که باز نمی‌ماند و منی که چشمان بسته‌ات را نیز از بر بودم

در بستر کوچکمان به خواب رفتی و من ماندم و نوازش گیسوان‌ت

من ماندم و نوازش آرام جسم‌ت تا در خواب آرام بمانی…

من و گذشت ساعت‌ها در کنار تو

من و آغوش‌های گاه و بی‌گاهت که به من امید می‌داد که در خواب هم می‌دانی در کنارت هستم…

من و اشک‌ چشمانم که می‌گفت، خودت خوب می‌دانی که این ساعت‌ها نمی‌مانند…

من و بیدار ماندن برای ثبت ذره ذره جزئیات بدنت…

من و سپیده‌ی صبح از پنجره‌ی اطاق

من و ساعت قدیمی مادربزرگ‌ت بر دیوار اطاق…

من و سرفه‌های فروخورده‌ام برای بیدار نکردنت…

من و دست‌های تو بر بدنم…

من و چشمانت که آرام باز می‌شدند…

من و لب‌هایت که بوسه‌ی صبح‌گاه می‌طلبیدند…

من و لمس تنت…من و گرمای تنت…

من و آه‌های تو…من و لب‌گزیدن‌های تو…من و دستانت لابه‌لای مو‌هایم…

من و لرزش‌ تو…

 

در جمع بگویم که دوستت دارم؟
janvier 11, 2011

بعد از ۵-۶ جلسه کلاس، کلاسی که به خاطر او رفته بودم صرفا، درباره‌ی مهارت‌های گفتگو، چیزهای خوبی شنیده بودم. خیلی از آنها را می‌شناختم و می‌فهمیدم و توی تمرین‌ها دیدم که خیلی از آنها را خود به خود به کار می‌برم. خوشحال بودم که او اینقدر به این کلاس علاقه دارد و در نتیجه احتمالا انجام می‌دهد این‌کار ها را…اما مهم نبود…تمام آن ساعت‌ها و زمان‌ها می‌ارزید به ۱۰ دقیقه‌ی آخرین جلسه‌ی کلاس. هر کسی می‌توانست حرفی بزند. او هم بود آنجا. پشت سرمان نشسته بود. بلند شدم. می‌ترسیدم…می‌لرزیدم…برای اینکه کمی حواسم پرت شود از کلاس و برنامه حرفی زدم و تو یه لحظه، تو یه لحظه‌ی گرم و عجیب، اون اتفاق افتاده بود. بارها گفته بودمش که دوستت دارم. بارها در میان جمع او را در آغوش گرفته و بوسیده بودم. چیز جدیدی نبود…اما تازه بود…آن لحظه‌ی ناب…آن لحظه‌ی آرامش که در میان آن جمع زیر چشمی نگاهش کردم و سرم رو بالا گرفتم و گفتم فلانی…خیلی دوستت دارم…

گوش‌هایم گرفته بود و سوت می‌کشید…چشمانم بسته شده بود…قلبم جواب گو نبود…

 

نه هرگز!

هرگز هیچ کس

چنین خطری را

به چنان خاطره‌ای تاب نیاورد

از آن‌که

خیال خوبی‌ها

درمان بدی‌ها نیست

بلکه صد چندان بر زشتی آنها می‌افزاید

صد چندان بر زشتی آنها می‌افزاید…

همه مثل تو نیستند
décembre 31, 2010

پیش‌نویس: تمامی انتقادات و خرده‌های دوستان را نشنیده قبول دارم، حتی فحش‌هایتان و عوض شدن رفتارتان را. فقط به شرط اینکه با آگاهی نسبت به تمام اتفاقات و اقلا گفتگوی دونفری راجع به آن موضوع همراه باشد. اگر سخت است نخوانید و خواهش می‌کنم که نخوانید.

همه مثل تو نیستند. تنها چیزی که امیدوارم روزی بفهمی همینه. نمی‌دانم از کجا باید گفت، اما از هرجا بگم فرقی نداره. فکر نکن که نمی‌خواهم ببینمت چون رابطه‌مان را تمام کردی. فکر نکن نمی‌خواهم با تو هم کلام شوم چون خاطرات زیبایمان را به یادم می‌آوری. فکر نکن نمی‌خواهم در کنارت باشم چون سخت است نگرفتن دست‌هایت در دستانم. تمام این نمی‌خواهم ها برای این است که جواب آخرین حرفهایی که به من زدی- در جواب درخواست من برای حرف زدن مرا با پدر و کلانتری تهدید کردن (باز هم می‌گویم که همه مثل تو و در سطح فرهنگ تو نیستند)- را با حرفها و نگاه‌ها و رفتار هم سطحت باید بدهم که در حد من نیست. سطح تو و من یکی نیست. بدان! همه مثل تو نیستند.

اشتباه از خودم بود و قبول دارم. هشدارهای بسیاری را از همان اول نشنیده گرفتم. حتی هشدار -به قول خودت- تنها معشوقه‌ی درون دانشکده‌ای‌ت همانی که در تولد من برای اولین بار با او رقصیدی، آقای پ را در همان روز‌های اول دوستیمان. که ای کاش به گوش می‌گرفتم و وارد بازی تکراریت که با خیلی‌ها کرده‌بودی نمی‌شدم. سناریویی به شدت تکراری در بوسیدن کسی و بعد از آن میان زمین و هوا نگه داشتنش. آقای الف که یادت نرفته؟ البته که یادت نرفته. نکند به خاطر دست‌های آزرده‌اش نخواستی با او بمانی؟ برای تویی که یوتوپیایت سفر اصفهان و در آغوش هر پسری بودن بوده چیز عجیبی نیست. اما بدان همه مثل تو نیستند.

اعتراف می‌کنم که در عروسی مرداد‌ماه، عدم حضورم صرفا به خاطر تو و دادن آرامش به تو بود. گرچه بعدها در جریان جشن تولد آقای شین همه فهمیدند که حتی شعور چنین رفتار‌هایی را نیز نداری و در توان عقلی‌ات نیست فهم چنین مفهومی از بخاطر دیگری کاری کردن. مرا بگو که انتظار داشتم در رابطه به قول خودت سکریفایس‌ها را درک کنی. اشتباه از من بود بدون گمان. اما در کنار همه‌ی اینها اقلا انتظار کمی هوش ساده داشتم از تو که حرفهایت را با آن کودک امریکایی، دم در کلاس درسی من نزنی! اقلا قبل از آن که حرفی بزنی فکر کن که نکند فلانی بشنود! خیلی سخت نبود شنیدن حرف‌هایت. اما علاوه بر این‌ها بدان که همه مثل تو نیستن که جای خالی معشوقه‌شان را با کسی پر کنند تا دیگر به او فکر نکنند. می‌خواهی برای من معشوقه پیدا کنی که دیگر از او (او با تو خیلی فرق دارد. او، تو‌ی با واقعیت مطابقت داده نشده است ) ننویسم تا اعصابت را آزرده نکنم؟ نه خانم نه چندان محترم. دلهای همه مثل آن چیزی که در سینه‌ی تو می‌تپد صفر و یکی نیست. همه مانند تو نیازشان به دوست داشته شدن و عاشق داشتن احمقانه ارضا نمی‌شود. برای تو آغوشی و بوسه‌ای و وقت گذراندنی کافیست تا چند ماهی احساس کنی که آرامی. راستی چه بود اسم عاشق جدید؟ حسام؟ خیلی خیلی دلم می‌خواست با عشق کانادایی‌ات آشنا شوم! همانی که بعد از نبودنش، دلیل رفتن تو هم دیگر نبود! کسی که از وقتی نیست دیگر، رفتنت هم منتفی‌شده است. به هوش و ذکاوت او غبطه می‌خورم که از این فاصله هم تو را خوب شناخت! آری داشتم می‌گفتم. همه مثل تو نیستند! بدان! و البته بدان که دیگرانی مثل من دوستانشان را عاشقانه دوست می‌دارند و دلیلی ندارد که معشوقه‌ شوند این دوستان. همان دوستی که آن پسرک گفته بود بیاید با من دوست شود را من عاشقم. برایش جانم را هم می‌دهم اگر بخواهد. اما- باز هم تاکید می‌کنم، همه مثل تو نیستند- من دلیلی نمی‌بینم که در یک رابطه‌ی بدنی-احساسی (چیزی که تو در تامین‌ش تلاش می‌کنی) این عشق را به او نشان دهم. بدان حد خودت کجاست و جایی که به تو مربوط نیست و در سطح‌ت نیست حرفی نزن. همه‌ی این‌ها به کنار. اگر دوست‌ش هستی باید بدانی که او در رابطه‌ای متعهد است. درست است که خودت تعهد را نمی‌فهمی- گوشی کشویی‌ت یک شب دست من ماند و پیمان‌ها و دیگران را شناختم و به رویت نیاوردم، گرچه نیازی به جا ماندن گوشیت نیود، اصلا آدم باهوشی در پنهان کردن تماس‌ها و پیام‌های تلفنی‌ات نیستی-  اما دلیل نمی‌شود رهایی‌ت از تعهد داشتن را به دیگران هم القا کنی. بگذار بیش‌ از این انگشت‌نما نشوی.

البته انتظاری هم نیست از تو. ضعف است تحت تاثیر مستقیم دیگران قرار گرفتن بدون ذره‌ای استفاده از عقل خود. این ضعف است اما افتضاح تر تحت تاثیر مثلا بهترین دوستت قرار گرفتن است که بنا به گفته‌ی خودت با پسری که دوستش هم نداشته خوابیده تا بلکه ازدواج کند و از خانه‌ی پدری پر دردسرش بتواند خارج شود. دست خودت نبوده، طبیعتت این کار را با تو کرده است. همین طبیعتی که اگر می‌شناختمش، در طول رابطه آنقدر منطقی و بدون جر و بحث مسائل را به دستت نمی‌سپردم تا خودت همانطور که می‌خواهی حلشان کنی. نه صلاحیت حل مساله داشتی و نه لیاقت چنین احترامی. همانی که روزگاری گفته بود به اصرار که تو باید تنها بمانی در حالی که تو رابطه‌ات را با من می‌خواستی. اما آن روز‌ها که همان دوست شریف‌ت با من تماس می‌گرفت و تهدید می‌کرد یا تو به آقای‌ ش زنگ می‌زدی که به من فلان چیز را بگوید یادت می‌اید؟ همه مثل تو نیستند که در تهدید و تحت تاثیر دیگران رفتاری را انجام دهند یا از کاری دست بکشند. خیلی ها هستند که از خودشان فکر دارند.

مخاطبان بازی‌ات را اشتباه گرفته‌ای. و همچنین حتی نقاط کور بازی ات را اشتباه شناخته‌ای. از کسانی خیلی چیزها را می‌شنوم که تو فکرش را هم نمی‌کنی و تو به کسانی گیر می‌دهی که ذره‌ای تاثیر ندارند. نه که تاثیر تو مهم باشد. بعد از چند وقت و ناآرامی بعضی‌ها در مقابل دادن دانسته‌هایشان به من، به جایی رسید که به صمیمی‌ترین هایم گفتم که دلیلی ندارد اینقدر نگران من و منِ در مقابل تو باشند. در واقع گفتم که اصلا ذره‌ای اهمیت ندارد این موجود که حالا بخواهید نگرانٍ تاثیر‌هایش باشید. نه وبلاگت را می‌خوانم، نه شر آیتم‌هایت را و نه به فیس‌بوک‌ت سر می‌زنم که بدانم چه خبر است یا خبری بگیرم از تو.اصلا کار سختی نیست تنظیم پروفایل گوگل و فیس بوک و هزار‌تا کوفت و زهرمار دیگه که تو یکی نتونی بخونی. نکته‌ش اینه که از همه‌ی آدمای نا‌آشنای دیگه‌ی این دنیای مجازی بی‌ارزش‌تری که ترجیح می‌دم اونها بتونن به من دسترسی داشته باشن.  از خیال و توهم‌هایت بیرون بیا. آنقدرها هم مهم نیستی. همه مثل تو نیستند که نوشته‌ها و فعالیت‌های آدم‌های روابط قبلی‌شان را چک کنند با وجود اینکه این‌ها باعث آزارشان می‌شود. همه مثل تو نیستند.

 

گفته‌ی معروفیه که می‌گه گهی رو که زدید، اقلا دیگه هم نزنید.

 

یلدا ۸۹
décembre 21, 2010

حالیا مصلحت وقت در آن می‌بینم /که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم
جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم/  یعنی از اهل جهان پاکدلی بگزینم
جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم/  تا حریفان دغا را به جهان کم بینم
سر به آزادگی از خلق برآرم چون سرو /گر دهد دست که دامن ز جهان درچینم
بس که در خرقه آلوده زدم لاف صلاح/  شرمسار از رخ ساقی و می رنگینم
سینه تنگ من و بار غم او هیهات/  مرد این بار گران نیست دل مسکینم
من اگر رند خراباتم و گر زاهد شهر/  این متاعم که همی‌بینی و کمتر زینم
بنده آصف عهدم دلم از راه مبر/  که اگر دم زنم از چرخ بخواهد کینم
بر دلم گرد ستم‌هاست خدایا مپسند/  که مکدر شود آیینه مهرآیینم

 

مگر دیوانه خواهم شد در این سودا که شب تا روز/سخن با ماه می‌گویم پری در خواب می‌بینم

شب ما نسخه‌ی او
décembre 2, 2010

ـ » یادم نیست چه ساعتی بود که برمیگشتیم ولی این رو میدونم که آنقدر زود بود که چند دقیقه ای رو کنار هم بشینیم،همون جای همیشگی، تو همون سکوت خرابه ای که زده بودیم به نام خودمون، که دیگه اون شب توش فقط ما بودیم و ما بودیم و نگاه های ما. به شوخی و خنده گذشت. به اینکه کاش ماشین پرده داشت و میشد که شبیه اتاقمان شود. اولای با هم بودنمان بود ولی ما در اول راه نبودیم. اینکه توی یه جای راحت و بی دغدغه میون آغوشش چشمامو ببندم یکی از فانتزی هام شده بود.

یادمه اولین باری بود که من را با دامن میدید و اون هم مثل همیشه آدم بی پروایی بود در گفتن نظرش. گفت که پاهای من رو بی هیچ پوششی دوست داره و شب که کنارش نشسته بودم میون خنده های من دستهای اون بود که با پاهای من بازی میکرد. نگاهم نگاهش رو میخوند که لذت میبرد و من هم… لمس دستان یخش رو وقتی نفسم رو به شماره مینداخت دوست داشتم. چشمانش را نگاه میکردم، حرفی بود آنسوی همه ی بازی نوازش ها و نگاه ها که با بوسه ای زده میشد و من غرق شدم. دیگر اونجا ماشین نبود که به هر صدایی هوشیار بشیم و من دیگر آن آدم محتاط همیشه نبودم. دکمه های پیرهنش رو باز کردم، صدای خنده ای رو که در سینه اش خفه میشد دوست داشتم، دستم توی موهایش گم میشد… و بوسه هایم… و بوسه هایمان شب را زنده میکرد.
یادم هست که آن شب… خوب یادم هست که آن شب زنده ماند در خاطرمان به دوست داشتن… »ـ

 

بعد از نوشتن شب ما در کامنت‌هایم مجبور به رویارویی با او شدم. این‌ها را نوشته بود و اینکه بجز حس خوبی که از نوشته‌ی من بهش دست داده بود، چیز دیگری در نوشته ام بود و آن شباهتش با نوشته‌ایست که خود نوشته بود همان روز‌ها. جالب زمان نوشتن شب ما‌ی من است که برای همان شب بود که به دوستی در یاد ماند و اکنون…کامنت‌ش را برای نمایش تایید نکردم شاید نخواهد. که البته به جهنم که نخواهد. باشد که در یادت بماند خراب کردن و خیانت‌ت. باشد تا شئ شوی برای دیگران. که می‌شوی…فقط آن روزها دور و ور من نباش که می‌دانی نمی‌توانم عاشق‌ت نباشم، که می‌دانی که نمی‌توانم آغوش گرمت نباشم، که می‌دانی که نمی‌توانم در گوشهایت زمزمه نکنم که همه‌ چیز درست می‌شود…همه‌چیز درست می‌شود خانمم…

زرد
novembre 21, 2010

دوستی گفته بود کنسرت برادرش‌ه. دوست‌داشتم برم اما نمی‌خواستم تنهایی خوش بگذرونم و می‌خواستم اگر برنامه‌ای می‌شه داشت با اون باشه. خودش پیشنهاد همان کنسرت را داد البته با همراهی کسی دیگر که هیچ روزی نتوانستم دوست حسابش کنم و ماه‌ها بعد ثابت کرد که نه‌ تنها دوست نبود، که من را رقیب خود می‌دانست-آن روز فهمیدم که چقدر آدم‌های ضعیفی دورم را گرفته اند- بگذریم. همان شب سرد سعادت‌آبادی به او گفتم که می‌خوام مو‌هام رو کوتاه کنم و کچل و گفت باهام بهم خواهد زد اما برق چشمانش، برق شوخی صرف نبود-ماه‌ها بعد کچل کردم…- بگذریم. تمام مدت دهانش در گوش دیگری بود و تنها یک دستش را داشتم که اگر نمی‌فشردم و با ضرب موسیقی روی آن ضرب نمی‌گرفتم از دستش می‌دادم-شاید هم باعث می‌شد به من نگاه کند، چه می‌دانم…و ضرب‌گرفتنم لذت داشت روی پا و دست او و فکرم را از نگرانی سلامتی‌ش کمی آسوده می‌کرد. از سرماخوردگی اندکی که داشت و من اگر می‌توانستم هر دقیقه تبش را اندازه می‌گرفتم که بهش حمله دست نده و یا نگرانی نور‌های تندی که چشمش را آزار می‌داد و او با من نبود…و سیگار‌های آنتراکت که نمی‌دانست بخاطر کدام نگرانی‌ست…از تمام شدن کنسرت خو‌شحال شدم که این می‌گفت بعد از رها شدن از آن دیگری باز‌هم من و او، باز هم آن زمین بایر رو بروی خانه‌اش و … حتی فکر‌ش هم آرام می‌کرد مرا…حتی اگر نمی‌نشستیم در کنار هم…

 

نگاه تو هم مثل من

دیگه پیگیر رابطه‌ای نیست

راه‌ها بین مان اما

ما نشستیم

می‌گیم فاصله‌ای نیست…

 

باز هم کنسرت. تحمل کنسرت نداشتم در این مدت، گفتم امتحان کنم و امتحان کردم اما…باخت دادم…دیگر نیستی…دیگر هیچی نیستی و فهمیده‌ام که هیچی هم نبودی…ذره‌ای نبودی…هندوانه‌ای بودی با ظاهری مجلسی اما تو زرد…پس چرا من دنبال ضرب موسیقی می‌گردم؟ پس چرا از نور استروبوسکوپی سالن عصبی می‌شوم؟ پس چرا می‌خواهم عرق نکنی تا وقتی بیرون می‌رویم سرما نخوری که تب نکنی که حمله بهت دست نده؟ پس چرا اینجایی وقتی هیچی نیستی؟…

 

تمام اسپات ها را روی من بیاندازید می‌خواهم فریاد بلندی بکشم…

 

شب‌ ما
novembre 18, 2010

رسیدیم به مهمانی. رفت تا لباسش را بپوشد. مانند فرشته‌ای از اطاق بیرون آمد. دامن قهوه‌ای که اندازه‌اش کرده بود تا روی زانوانش بود با یک چاک زیبا تا روی یکی از ران‌هایش. زانو‌ای با یک زخم قدیمی که دوستش داشتم. خانم بود. دور همی و آدم‌هایش مهم نبودند. چشمانم فقط او را می‌دید. نگاه‌هایم را می‌شناخت و نگاه‌هایش را می‌شناختم. روی مبل‌ چرمی رها شده بودیم. جایم را عوض کردم تا ناراحت نباشد از دید‌های دیگران. دوست داشتیم آن مبل را. باید زود باز می‌گشتیم. اما زود‌تر از آن بازگشتیم. روبروی خانه‌شان در خاکی خودمان. لباسش را برای بازگشت عوض نکرد. دستانم رو ران‌هایش به رقص آمده بود. در اطاق خودمان بودیم. چه روز‌هایی از زندگیمان اینجا گذشت و این شب‌ که معیاری شد برای شب‌های دیگر. دستم از مغزم دستور نمی‌گرفت. چشمانمان تار شده بود. نوازش ران‌هایش به اوج می‌رسید و آن لحظه‌ی ناب و آن لرزش او. مهمانی ما اینجا بود. دست من و بدن تو…و لب‌هایی که از هم جدا نمی‌شدند مگر برای نفس کشیدن. مگر برای گفتن آن جمله…دوستت دارم.

هر مردی باید رانندگی با یک دست را بلد باشد
novembre 10, 2010

در این‌ شب‌های بارانی در خیابان‌های خلوت تهران

دست‌ی به فرمان و دستی بر بدن  تو

صدای موسیقی که دیگر شنیده نمی‌شود

و منی که کارم را خوب بلدم

و تویی که رام شدی در کنارم

کوچه‌ای خیس با تق تق قطره‌های بارون روی سقف ماشین

و نفس‌های به‌شمار افتاده ات

و فشردن لبانت به‌هم

و بخار روی شیشه از نفس‌هایت

و انگشتی لرزان که روی این بخار به من می‌نویسد دوستت دارم…

فقط اگه بفهمم کدوم حرومزاده‌ای دورو ور من داره از عطر تو می‌زنه…
novembre 4, 2010

از کنارم گذشت
هوا عطر ِ او
من بوی ِ تنهایی گرفتم

-علیرضا روشن(منهای تیتر!)

چقدر سخت بود نبوسیدنت
octobre 28, 2010

نتوانستم بهت دروغ بگویم. همان‌هایی که نوشته بودی را می‌خواستم بگویم اما نتوانستم. نتوانستم مثل دیگران بدانم‌ت. نمی‌خواستم بیایم. همیشه از شرایطی که باعث ناراحتی دیگران می‌شود فرار می‌کنم. اما این‌بار نتوانستم. شراب نوشیدم تا شاید بهانه‌ای شود برای ساعت‌های در پیش. در آغوشم و نوازش مو‌هایت. و چشمان داغ و دستان سرد و قلبی که می‌خواست از سینه‌ات بیرون بزند…و حرف‌هایی که حاضر بودم سالها از عمرم کم شود اما به تو نگویم‌شان. و اشک‌هایی که جای کلمات را گرفت و روی موهایت چکید تا شاید روزی در فکرت بماند. و ای‌کاش می‌دانستی چقدر سخت است تحمیل غصه‌ای در این لحظه، بجای تحمل ماه‌ها و سال‌ها غصه‌ی بی‌پایان. خیانتی که دیگری به من کرد را در حقت نمی‌کنم. و کاش می‌دانستی…کاش‌ می‌دانستی چقدر سخت است نبوسیدن‌ت…

۲۳ مهر