شب برفی زمستانی سعادت‌آباد

و این شب

تو در کنار من

برفی که می‌بارد تا پنهانمان کند از چشمان غیر

برفی که کم‌کمک روی پنجره‌ها می‌نشیند

همانطورِ دست‌های من روی تن تو

همانطور لب‌های تو روی گردن من

به بخاری این اتاق چهارچرخ کوچک فلزی نیازی نیست

بدن‌ها کافی‌اند برای این سرما…

ذره‌های نور از میان بافت نامنظم برف روی شیشه‌ها یاری رسان چشم‌های من‌اند برای درک آرامش چشمانت

کاش مدفون شویم در این برف تا پایان دنیا

و گرمای مضاعف تو

و دستهای من که از بَرَند بدن تو را

و لبهای تو که از بَرَند لبهای مرا…

There are no comments on this post.

Répondre

Entrez vos coordonnées ci-dessous ou cliquez sur une icône pour vous connecter:

Logo WordPress.com

Vous commentez à l'aide de votre compte WordPress.com. Déconnexion /  Changer )

Photo Google

Vous commentez à l'aide de votre compte Google. Déconnexion /  Changer )

Image Twitter

Vous commentez à l'aide de votre compte Twitter. Déconnexion /  Changer )

Photo Facebook

Vous commentez à l'aide de votre compte Facebook. Déconnexion /  Changer )

Connexion à %s

%d blogueurs aiment cette page :