شب‌ ما

رسیدیم به مهمانی. رفت تا لباسش را بپوشد. مانند فرشته‌ای از اطاق بیرون آمد. دامن قهوه‌ای که اندازه‌اش کرده بود تا روی زانوانش بود با یک چاک زیبا تا روی یکی از ران‌هایش. زانو‌ای با یک زخم قدیمی که دوستش داشتم. خانم بود. دور همی و آدم‌هایش مهم نبودند. چشمانم فقط او را می‌دید. نگاه‌هایم را می‌شناخت و نگاه‌هایش را می‌شناختم. روی مبل‌ چرمی رها شده بودیم. جایم را عوض کردم تا ناراحت نباشد از دید‌های دیگران. دوست داشتیم آن مبل را. باید زود باز می‌گشتیم. اما زود‌تر از آن بازگشتیم. روبروی خانه‌شان در خاکی خودمان. لباسش را برای بازگشت عوض نکرد. دستانم رو ران‌هایش به رقص آمده بود. در اطاق خودمان بودیم. چه روز‌هایی از زندگیمان اینجا گذشت و این شب‌ که معیاری شد برای شب‌های دیگر. دستم از مغزم دستور نمی‌گرفت. چشمانمان تار شده بود. نوازش ران‌هایش به اوج می‌رسید و آن لحظه‌ی ناب و آن لرزش او. مهمانی ما اینجا بود. دست من و بدن تو…و لب‌هایی که از هم جدا نمی‌شدند مگر برای نفس کشیدن. مگر برای گفتن آن جمله…دوستت دارم.

Une Réponse

  1. […] از نوشتن شب ما در کامنت‌هایم مجبور به رویارویی با او شدم. این‌ها را […]

Laisser un commentaire

Entrez vos coordonnées ci-dessous ou cliquez sur une icône pour vous connecter:

Logo WordPress.com

Vous commentez à l'aide de votre compte WordPress.com. Déconnexion /  Changer )

Photo Google+

Vous commentez à l'aide de votre compte Google+. Déconnexion /  Changer )

Image Twitter

Vous commentez à l'aide de votre compte Twitter. Déconnexion /  Changer )

Photo Facebook

Vous commentez à l'aide de votre compte Facebook. Déconnexion /  Changer )

Connexion à %s

%d blogueurs aiment cette page :