Archive pour la catégorie ‘بانوی گیسو حنایی‌م’

و اینک…من و من و من…
janvier 14, 2011

شب سرد زمستانی بود و بازگشتمان از مهمانی و ادامه‌ی کار نا‌تمام‌مان… هنوز بوی شمع‌هایی که گوشه گوشه‌ی خانه روشن کرده بودی می‌آمد لباس‌هایت را همچو زنجیر‌های اسارت به گوشه‌ای انداختی و در آغوشم رام شدی خستگی مهمانی و چشم‌های تو که باز نمی‌ماند و منی که چشمان بسته‌ات را نیز از بر بودم در [...]

یلدا ۸۹
décembre 21, 2010

حالیا مصلحت وقت در آن می‌بینم /که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم/  یعنی از اهل جهان پاکدلی بگزینم جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم/  تا حریفان دغا را به جهان کم بینم سر به آزادگی از خلق برآرم چون سرو /گر دهد [...]

هر مردی باید رانندگی با یک دست را بلد باشد
novembre 10, 2010

در این‌ شب‌های بارانی در خیابان‌های خلوت تهران دست‌ی به فرمان و دستی بر بدن  تو صدای موسیقی که دیگر شنیده نمی‌شود و منی که کارم را خوب بلدم و تویی که رام شدی در کنارم کوچه‌ای خیس با تق تق قطره‌های بارون روی سقف ماشین و نفس‌های به‌شمار افتاده ات و فشردن لبانت به‌هم و [...]

Suivre

Get every new post delivered to your Inbox.