Archive pour la catégorie ‘شب‌های ذغال‌اخته‌ای من’

و اینک…من و من و من…
janvier 14, 2011

شب سرد زمستانی بود و بازگشتمان از مهمانی و ادامه‌ی کار نا‌تمام‌مان… هنوز بوی شمع‌هایی که گوشه گوشه‌ی خانه روشن کرده بودی می‌آمد لباس‌هایت را همچو زنجیر‌های اسارت به گوشه‌ای انداختی و در آغوشم رام شدی خستگی مهمانی و چشم‌های تو که باز نمی‌ماند و منی که چشمان بسته‌ات را نیز از بر بودم در [...]

در جمع بگویم که دوستت دارم؟
janvier 11, 2011

بعد از ۵-۶ جلسه کلاس، کلاسی که به خاطر او رفته بودم صرفا، درباره‌ی مهارت‌های گفتگو، چیزهای خوبی شنیده بودم. خیلی از آنها را می‌شناختم و می‌فهمیدم و توی تمرین‌ها دیدم که خیلی از آنها را خود به خود به کار می‌برم. خوشحال بودم که او اینقدر به این کلاس علاقه دارد و در نتیجه [...]

همه مثل تو نیستند
décembre 31, 2010

پیش‌نویس: تمامی انتقادات و خرده‌های دوستان را نشنیده قبول دارم، حتی فحش‌هایتان و عوض شدن رفتارتان را. فقط به شرط اینکه با آگاهی نسبت به تمام اتفاقات و اقلا گفتگوی دونفری راجع به آن موضوع همراه باشد. اگر سخت است نخوانید و خواهش می‌کنم که نخوانید. همه مثل تو نیستند. تنها چیزی که امیدوارم روزی [...]

یلدا ۸۹
décembre 21, 2010

حالیا مصلحت وقت در آن می‌بینم /که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم/  یعنی از اهل جهان پاکدلی بگزینم جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم/  تا حریفان دغا را به جهان کم بینم سر به آزادگی از خلق برآرم چون سرو /گر دهد [...]

شب ما نسخه‌ی او
décembre 2, 2010

ـ » یادم نیست چه ساعتی بود که برمیگشتیم ولی این رو میدونم که آنقدر زود بود که چند دقیقه ای رو کنار هم بشینیم،همون جای همیشگی، تو همون سکوت خرابه ای که زده بودیم به نام خودمون، که دیگه اون شب توش فقط ما بودیم و ما بودیم و نگاه های ما. به شوخی و [...]

زرد
novembre 21, 2010

دوستی گفته بود کنسرت برادرش‌ه. دوست‌داشتم برم اما نمی‌خواستم تنهایی خوش بگذرونم و می‌خواستم اگر برنامه‌ای می‌شه داشت با اون باشه. خودش پیشنهاد همان کنسرت را داد البته با همراهی کسی دیگر که هیچ روزی نتوانستم دوست حسابش کنم و ماه‌ها بعد ثابت کرد که نه‌ تنها دوست نبود، که من را رقیب خود می‌دانست-آن [...]

شب‌ ما
novembre 18, 2010

رسیدیم به مهمانی. رفت تا لباسش را بپوشد. مانند فرشته‌ای از اطاق بیرون آمد. دامن قهوه‌ای که اندازه‌اش کرده بود تا روی زانوانش بود با یک چاک زیبا تا روی یکی از ران‌هایش. زانو‌ای با یک زخم قدیمی که دوستش داشتم. خانم بود. دور همی و آدم‌هایش مهم نبودند. چشمانم فقط او را می‌دید. نگاه‌هایم [...]

هر مردی باید رانندگی با یک دست را بلد باشد
novembre 10, 2010

در این‌ شب‌های بارانی در خیابان‌های خلوت تهران دست‌ی به فرمان و دستی بر بدن  تو صدای موسیقی که دیگر شنیده نمی‌شود و منی که کارم را خوب بلدم و تویی که رام شدی در کنارم کوچه‌ای خیس با تق تق قطره‌های بارون روی سقف ماشین و نفس‌های به‌شمار افتاده ات و فشردن لبانت به‌هم و [...]

فقط اگه بفهمم کدوم حرومزاده‌ای دورو ور من داره از عطر تو می‌زنه…
novembre 4, 2010

از کنارم گذشت هوا عطر ِ او من بوی ِ تنهایی گرفتم -علیرضا روشن(منهای تیتر!)

چقدر سخت بود نبوسیدنت
octobre 28, 2010

نتوانستم بهت دروغ بگویم. همان‌هایی که نوشته بودی را می‌خواستم بگویم اما نتوانستم. نتوانستم مثل دیگران بدانم‌ت. نمی‌خواستم بیایم. همیشه از شرایطی که باعث ناراحتی دیگران می‌شود فرار می‌کنم. اما این‌بار نتوانستم. شراب نوشیدم تا شاید بهانه‌ای شود برای ساعت‌های در پیش. در آغوشم و نوازش مو‌هایت. و چشمان داغ و دستان سرد و قلبی [...]

Suivre

Get every new post delivered to your Inbox.