بعد از ۵-۶ جلسه کلاس، کلاسی که به خاطر او رفته بودم صرفا، دربارهی مهارتهای گفتگو، چیزهای خوبی شنیده بودم. خیلی از آنها را میشناختم و میفهمیدم و توی تمرینها دیدم که خیلی از آنها را خود به خود به کار میبرم. خوشحال بودم که او اینقدر به این کلاس علاقه دارد و در نتیجه احتمالا انجام میدهد اینکار ها را…اما مهم نبود…تمام آن ساعتها و زمانها میارزید به ۱۰ دقیقهی آخرین جلسهی کلاس. هر کسی میتوانست حرفی بزند. او هم بود آنجا. پشت سرمان نشسته بود. بلند شدم. میترسیدم…میلرزیدم…برای اینکه کمی حواسم پرت شود از کلاس و برنامه حرفی زدم و تو یه لحظه، تو یه لحظهی گرم و عجیب، اون اتفاق افتاده بود. بارها گفته بودمش که دوستت دارم. بارها در میان جمع او را در آغوش گرفته و بوسیده بودم. چیز جدیدی نبود…اما تازه بود…آن لحظهی ناب…آن لحظهی آرامش که در میان آن جمع زیر چشمی نگاهش کردم و سرم رو بالا گرفتم و گفتم فلانی…خیلی دوستت دارم…
گوشهایم گرفته بود و سوت میکشید…چشمانم بسته شده بود…قلبم جواب گو نبود…
نه هرگز!
هرگز هیچ کس
چنین خطری را
به چنان خاطرهای تاب نیاورد
از آنکه
خیال خوبیها
درمان بدیها نیست
بلکه صد چندان بر زشتی آنها میافزاید
صد چندان بر زشتی آنها میافزاید…