پیشنویس: تمامی انتقادات و خردههای دوستان را نشنیده قبول دارم، حتی فحشهایتان و عوض شدن رفتارتان را. فقط به شرط اینکه با آگاهی نسبت به تمام اتفاقات و اقلا گفتگوی دونفری راجع به آن موضوع همراه باشد. اگر سخت است نخوانید و خواهش میکنم که نخوانید.
همه مثل تو نیستند. تنها چیزی که امیدوارم روزی بفهمی همینه. نمیدانم از کجا باید گفت، اما از هرجا بگم فرقی نداره. فکر نکن که نمیخواهم ببینمت چون رابطهمان را تمام کردی. فکر نکن نمیخواهم با تو هم کلام شوم چون خاطرات زیبایمان را به یادم میآوری. فکر نکن نمیخواهم در کنارت باشم چون سخت است نگرفتن دستهایت در دستانم. تمام این نمیخواهم ها برای این است که جواب آخرین حرفهایی که به من زدی- در جواب درخواست من برای حرف زدن مرا با پدر و کلانتری تهدید کردن (باز هم میگویم که همه مثل تو و در سطح فرهنگ تو نیستند)- را با حرفها و نگاهها و رفتار هم سطحت باید بدهم که در حد من نیست. سطح تو و من یکی نیست. بدان! همه مثل تو نیستند.
اشتباه از خودم بود و قبول دارم. هشدارهای بسیاری را از همان اول نشنیده گرفتم. حتی هشدار -به قول خودت- تنها معشوقهی درون دانشکدهایت همانی که در تولد من برای اولین بار با او رقصیدی، آقای پ را در همان روزهای اول دوستیمان. که ای کاش به گوش میگرفتم و وارد بازی تکراریت که با خیلیها کردهبودی نمیشدم. سناریویی به شدت تکراری در بوسیدن کسی و بعد از آن میان زمین و هوا نگه داشتنش. آقای الف که یادت نرفته؟ البته که یادت نرفته. نکند به خاطر دستهای آزردهاش نخواستی با او بمانی؟ برای تویی که یوتوپیایت سفر اصفهان و در آغوش هر پسری بودن بوده چیز عجیبی نیست. اما بدان همه مثل تو نیستند.
اعتراف میکنم که در عروسی مردادماه، عدم حضورم صرفا به خاطر تو و دادن آرامش به تو بود. گرچه بعدها در جریان جشن تولد آقای شین همه فهمیدند که حتی شعور چنین رفتارهایی را نیز نداری و در توان عقلیات نیست فهم چنین مفهومی از بخاطر دیگری کاری کردن. مرا بگو که انتظار داشتم در رابطه به قول خودت سکریفایسها را درک کنی. اشتباه از من بود بدون گمان. اما در کنار همهی اینها اقلا انتظار کمی هوش ساده داشتم از تو که حرفهایت را با آن کودک امریکایی، دم در کلاس درسی من نزنی! اقلا قبل از آن که حرفی بزنی فکر کن که نکند فلانی بشنود! خیلی سخت نبود شنیدن حرفهایت. اما علاوه بر اینها بدان که همه مثل تو نیستن که جای خالی معشوقهشان را با کسی پر کنند تا دیگر به او فکر نکنند. میخواهی برای من معشوقه پیدا کنی که دیگر از او (او با تو خیلی فرق دارد. او، توی با واقعیت مطابقت داده نشده است ) ننویسم تا اعصابت را آزرده نکنم؟ نه خانم نه چندان محترم. دلهای همه مثل آن چیزی که در سینهی تو میتپد صفر و یکی نیست. همه مانند تو نیازشان به دوست داشته شدن و عاشق داشتن احمقانه ارضا نمیشود. برای تو آغوشی و بوسهای و وقت گذراندنی کافیست تا چند ماهی احساس کنی که آرامی. راستی چه بود اسم عاشق جدید؟ حسام؟ خیلی خیلی دلم میخواست با عشق کاناداییات آشنا شوم! همانی که بعد از نبودنش، دلیل رفتن تو هم دیگر نبود! کسی که از وقتی نیست دیگر، رفتنت هم منتفیشده است. به هوش و ذکاوت او غبطه میخورم که از این فاصله هم تو را خوب شناخت! آری داشتم میگفتم. همه مثل تو نیستند! بدان! و البته بدان که دیگرانی مثل من دوستانشان را عاشقانه دوست میدارند و دلیلی ندارد که معشوقه شوند این دوستان. همان دوستی که آن پسرک گفته بود بیاید با من دوست شود را من عاشقم. برایش جانم را هم میدهم اگر بخواهد. اما- باز هم تاکید میکنم، همه مثل تو نیستند- من دلیلی نمیبینم که در یک رابطهی بدنی-احساسی (چیزی که تو در تامینش تلاش میکنی) این عشق را به او نشان دهم. بدان حد خودت کجاست و جایی که به تو مربوط نیست و در سطحت نیست حرفی نزن. همهی اینها به کنار. اگر دوستش هستی باید بدانی که او در رابطهای متعهد است. درست است که خودت تعهد را نمیفهمی- گوشی کشوییت یک شب دست من ماند و پیمانها و دیگران را شناختم و به رویت نیاوردم، گرچه نیازی به جا ماندن گوشیت نیود، اصلا آدم باهوشی در پنهان کردن تماسها و پیامهای تلفنیات نیستی- اما دلیل نمیشود رهاییت از تعهد داشتن را به دیگران هم القا کنی. بگذار بیش از این انگشتنما نشوی.
البته انتظاری هم نیست از تو. ضعف است تحت تاثیر مستقیم دیگران قرار گرفتن بدون ذرهای استفاده از عقل خود. این ضعف است اما افتضاح تر تحت تاثیر مثلا بهترین دوستت قرار گرفتن است که بنا به گفتهی خودت با پسری که دوستش هم نداشته خوابیده تا بلکه ازدواج کند و از خانهی پدری پر دردسرش بتواند خارج شود. دست خودت نبوده، طبیعتت این کار را با تو کرده است. همین طبیعتی که اگر میشناختمش، در طول رابطه آنقدر منطقی و بدون جر و بحث مسائل را به دستت نمیسپردم تا خودت همانطور که میخواهی حلشان کنی. نه صلاحیت حل مساله داشتی و نه لیاقت چنین احترامی. همانی که روزگاری گفته بود به اصرار که تو باید تنها بمانی در حالی که تو رابطهات را با من میخواستی. اما آن روزها که همان دوست شریفت با من تماس میگرفت و تهدید میکرد یا تو به آقای ش زنگ میزدی که به من فلان چیز را بگوید یادت میاید؟ همه مثل تو نیستند که در تهدید و تحت تاثیر دیگران رفتاری را انجام دهند یا از کاری دست بکشند. خیلی ها هستند که از خودشان فکر دارند.
مخاطبان بازیات را اشتباه گرفتهای. و همچنین حتی نقاط کور بازی ات را اشتباه شناختهای. از کسانی خیلی چیزها را میشنوم که تو فکرش را هم نمیکنی و تو به کسانی گیر میدهی که ذرهای تاثیر ندارند. نه که تاثیر تو مهم باشد. بعد از چند وقت و ناآرامی بعضیها در مقابل دادن دانستههایشان به من، به جایی رسید که به صمیمیترین هایم گفتم که دلیلی ندارد اینقدر نگران من و منِ در مقابل تو باشند. در واقع گفتم که اصلا ذرهای اهمیت ندارد این موجود که حالا بخواهید نگرانٍ تاثیرهایش باشید. نه وبلاگت را میخوانم، نه شر آیتمهایت را و نه به فیسبوکت سر میزنم که بدانم چه خبر است یا خبری بگیرم از تو.اصلا کار سختی نیست تنظیم پروفایل گوگل و فیس بوک و هزارتا کوفت و زهرمار دیگه که تو یکی نتونی بخونی. نکتهش اینه که از همهی آدمای ناآشنای دیگهی این دنیای مجازی بیارزشتری که ترجیح میدم اونها بتونن به من دسترسی داشته باشن. از خیال و توهمهایت بیرون بیا. آنقدرها هم مهم نیستی. همه مثل تو نیستند که نوشتهها و فعالیتهای آدمهای روابط قبلیشان را چک کنند با وجود اینکه اینها باعث آزارشان میشود. همه مثل تو نیستند.
گفتهی معروفیه که میگه گهی رو که زدید، اقلا دیگه هم نزنید.