ـ » یادم نیست چه ساعتی بود که برمیگشتیم ولی این رو میدونم که آنقدر زود بود که چند دقیقه ای رو کنار هم بشینیم،همون جای همیشگی، تو همون سکوت خرابه ای که زده بودیم به نام خودمون، که دیگه اون شب توش فقط ما بودیم و ما بودیم و نگاه های ما. به شوخی و خنده گذشت. به اینکه کاش ماشین پرده داشت و میشد که شبیه اتاقمان شود. اولای با هم بودنمان بود ولی ما در اول راه نبودیم. اینکه توی یه جای راحت و بی دغدغه میون آغوشش چشمامو ببندم یکی از فانتزی هام شده بود.
یادمه اولین باری بود که من را با دامن میدید و اون هم مثل همیشه آدم بی پروایی بود در گفتن نظرش. گفت که پاهای من رو بی هیچ پوششی دوست داره و شب که کنارش نشسته بودم میون خنده های من دستهای اون بود که با پاهای من بازی میکرد. نگاهم نگاهش رو میخوند که لذت میبرد و من هم… لمس دستان یخش رو وقتی نفسم رو به شماره مینداخت دوست داشتم. چشمانش را نگاه میکردم، حرفی بود آنسوی همه ی بازی نوازش ها و نگاه ها که با بوسه ای زده میشد و من غرق شدم. دیگر اونجا ماشین نبود که به هر صدایی هوشیار بشیم و من دیگر آن آدم محتاط همیشه نبودم. دکمه های پیرهنش رو باز کردم، صدای خنده ای رو که در سینه اش خفه میشد دوست داشتم، دستم توی موهایش گم میشد… و بوسه هایم… و بوسه هایمان شب را زنده میکرد.
یادم هست که آن شب… خوب یادم هست که آن شب زنده ماند در خاطرمان به دوست داشتن… »ـ
بعد از نوشتن شب ما در کامنتهایم مجبور به رویارویی با او شدم. اینها را نوشته بود و اینکه بجز حس خوبی که از نوشتهی من بهش دست داده بود، چیز دیگری در نوشته ام بود و آن شباهتش با نوشتهایست که خود نوشته بود همان روزها. جالب زمان نوشتن شب مای من است که برای همان شب بود که به دوستی در یاد ماند و اکنون…کامنتش را برای نمایش تایید نکردم شاید نخواهد. که البته به جهنم که نخواهد. باشد که در یادت بماند خراب کردن و خیانتت. باشد تا شئ شوی برای دیگران. که میشوی…فقط آن روزها دور و ور من نباش که میدانی نمیتوانم عاشقت نباشم، که میدانی که نمیتوانم آغوش گرمت نباشم، که میدانی که نمیتوانم در گوشهایت زمزمه نکنم که همه چیز درست میشود…همهچیز درست میشود خانمم…