دوستی گفته بود کنسرت برادرشه. دوستداشتم برم اما نمیخواستم تنهایی خوش بگذرونم و میخواستم اگر برنامهای میشه داشت با اون باشه. خودش پیشنهاد همان کنسرت را داد البته با همراهی کسی دیگر که هیچ روزی نتوانستم دوست حسابش کنم و ماهها بعد ثابت کرد که نه تنها دوست نبود، که من را رقیب خود میدانست-آن روز فهمیدم که چقدر آدمهای ضعیفی دورم را گرفته اند- بگذریم. همان شب سرد سعادتآبادی به او گفتم که میخوام موهام رو کوتاه کنم و کچل و گفت باهام بهم خواهد زد اما برق چشمانش، برق شوخی صرف نبود-ماهها بعد کچل کردم…- بگذریم. تمام مدت دهانش در گوش دیگری بود و تنها یک دستش را داشتم که اگر نمیفشردم و با ضرب موسیقی روی آن ضرب نمیگرفتم از دستش میدادم-شاید هم باعث میشد به من نگاه کند، چه میدانم…و ضربگرفتنم لذت داشت روی پا و دست او و فکرم را از نگرانی سلامتیش کمی آسوده میکرد. از سرماخوردگی اندکی که داشت و من اگر میتوانستم هر دقیقه تبش را اندازه میگرفتم که بهش حمله دست نده و یا نگرانی نورهای تندی که چشمش را آزار میداد و او با من نبود…و سیگارهای آنتراکت که نمیدانست بخاطر کدام نگرانیست…از تمام شدن کنسرت خوشحال شدم که این میگفت بعد از رها شدن از آن دیگری بازهم من و او، باز هم آن زمین بایر رو بروی خانهاش و … حتی فکرش هم آرام میکرد مرا…حتی اگر نمینشستیم در کنار هم…
نگاه تو هم مثل من
دیگه پیگیر رابطهای نیست
راهها بین مان اما
ما نشستیم
میگیم فاصلهای نیست…
باز هم کنسرت. تحمل کنسرت نداشتم در این مدت، گفتم امتحان کنم و امتحان کردم اما…باخت دادم…دیگر نیستی…دیگر هیچی نیستی و فهمیدهام که هیچی هم نبودی…ذرهای نبودی…هندوانهای بودی با ظاهری مجلسی اما تو زرد…پس چرا من دنبال ضرب موسیقی میگردم؟ پس چرا از نور استروبوسکوپی سالن عصبی میشوم؟ پس چرا میخواهم عرق نکنی تا وقتی بیرون میرویم سرما نخوری که تب نکنی که حمله بهت دست نده؟ پس چرا اینجایی وقتی هیچی نیستی؟…
تمام اسپات ها را روی من بیاندازید میخواهم فریاد بلندی بکشم…