شب سرد زمستانی بود
و بازگشتمان از مهمانی و ادامهی کار ناتماممان…
هنوز بوی شمعهایی که گوشه گوشهی خانه روشن کرده بودی میآمد
لباسهایت را همچو زنجیرهای اسارت به گوشهای انداختی و در آغوشم رام شدی
خستگی مهمانی و چشمهای تو که باز نمیماند و منی که چشمان بستهات را نیز از بر بودم
در بستر کوچکمان به خواب رفتی و من ماندم و نوازش گیسوانت
من ماندم و نوازش آرام جسمت تا در خواب آرام بمانی…
من و گذشت ساعتها در کنار تو
من و آغوشهای گاه و بیگاهت که به من امید میداد که در خواب هم میدانی در کنارت هستم…
من و اشک چشمانم که میگفت، خودت خوب میدانی که این ساعتها نمیمانند…
من و بیدار ماندن برای ثبت ذره ذره جزئیات بدنت…
من و سپیدهی صبح از پنجرهی اطاق
من و ساعت قدیمی مادربزرگت بر دیوار اطاق…
من و سرفههای فروخوردهام برای بیدار نکردنت…
من و دستهای تو بر بدنم…
من و چشمانت که آرام باز میشدند…
من و لبهایت که بوسهی صبحگاه میطلبیدند…
من و لمس تنت…من و گرمای تنت…
من و آههای تو…من و لبگزیدنهای تو…من و دستانت لابهلای موهایم…
من و لرزش تو…